تصور کن بیش از ۲۵۰۰ سال پیش، در قلب فلات ایران، انسانی تصمیم میگیرد اثری بسازد که نه فقط برای زمان خودش، بلکه برای هزارهها فریاد بزند: «ما اینجا بودیم. ما بزرگ بودیم. و هنوز هم هستیم.»
همانجاست که تخت جمشید متولد میشود.
وقتی برای اولین بار پایات به کاخ آپادانا میرسد، اولین چیزی که حس میکنی سکوت است؛ سکوتی سنگین، مغرور و پر از حرف. انگار سنگها نفسشان را حبس کردهاند تا تو صدایشان را بهتر بشنوی.
آنجا سربازان جاویدان پارسی با نیزههای بلند و ریشهای مرتب، همچنان در حال نگهبانیاند. هیچکدام خسته نشدهاند، هیچکدام سلاحشان را زمین نگذاشتهاند. ۲۵۰۰ سال است که همینجا ایستادهاند و به افق نگاه میکنند؛ همان افقی که روزگاری از هند تا مصر و یونان را در بر میگرفت.
جالب اینجاست که تخت جمشید اصلاً «کاخ شاه» به معنای امروزی نبود. بیشتر شبیه یک صحنه تئاتر عظیم بود؛ تئاتری که هر سال در آن یکی از بزرگترین نمایشهای قدرت و همزیستی بشری اجرا میشد: جشن نوروز و مراسم آوردن هدایا از تمام ساتراپیها (استانهای امپراتوری).
هر قوم با لباس، هدایا و حتی طرز راه رفتن خاص خودش میآمد:
- سکاها با اسبهای کوچک و خمارشان
- هندیها با فیلهای باشکوه
- ایتالیاییهای باستان (اتروسکها) با هدیههای عجیب
- اعراب با شترهای یککوهانه
- حتی یونانیها هم با هدایای خودشان (هرچند بعدها مدعی شدند اصلاً آنجا نبودند!)
روی پلکان ورودی و دیوارهای نقشبرجسته، همه این اقوام با احترام و نظم تمام به سمت بالا حرکت میکنند؛ نه به عنوان برده، بلکه به عنوان بخشی از یک امپراتوری چندفرهنگی که در زمان خودش واقعاً بینظیر بود.
نکتهای که خیلیها نمیدانند: در تخت جمشید هیچ جنگی، هیچ صحنه نبردی و هیچ اسیر جنگیای نقش نشده. پیام سنگها خیلی روشن است: «ما پیروز شدیم، اما حالا زمان ساختن است.»
امروز که در غروب خورشید از روبهروی کاخ آپادانا به ستونهای بلند نگاه میکنی، حس میکنی زمان برای لحظهای متوقف شده. انگار هنوز داری صدای پای سربازان، زنگولههای شترها، و هیاهوی آرام جشن نوروز را میشنوی.
تخت جمشید فقط یک مجموعه باستانی نیست. او یک جمله ناتمام است؛ جملهای که هنوز بعد از هزاران سال ادامه دارد:
«تا وقتی که سنگ روی سنگ مانده، ما هم هستیم.»
و خدا را شکر که هنوز خیلی سنگ روی سنگ مانده است...
- ۰ ۰
- ۰ نظر